تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..
 

(برای shallamazatbashi

اگه خیلی دوست داری می تونی تو هم یه وبلاگ بسازی و آدرسشو واسم تو همین وبلاگ بذاری ...)

 

این وبلاگ بسته شد .

می خوام برم یه جایی که هیشکی

 آدرسشو نداشته باشه ....

کودکیه جاهلانه ی صورتی رنگم ...

خداحافظ ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:30 توسط یه انسان...! |


چقدر امشب روحم غلیظ شده ...

چرا خوشحال نیستم ؟

چرا اونجایی که باید باشی نیستی؟

چرا پرم ...؟ (full of sheet)

چرا خالیم ...؟ (...)

. . . . .

من دلم می خواهد ،

که خدا با باران ، دفتر اندیشه ی تاریکم را سبز کند...

 

گیج گیجم.. .

همه جا باران است...پس چرا دفتر شعرم خالیست ....؟

 

باز حتما" چتر خــــودخـــواهــــی ذهنم باز است . . . !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:26 توسط یه انسان...! |


 640

مرا در بر بگیر ای یار ...

مرا در بر بگیر سخت بفشار...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:13 توسط یه انسان...! |


  دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل،زنجیر شد ، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری !

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیر هایشان را پاره کنند. شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.

 نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.

 زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:41 توسط یه انسان...! |


تا حالا شده ...

تا حالا شده یه نفرو ببینی ...یه نفره معمولی ..

یه آدم نورمال ...

کاملا معمولی ...بعد یهو دلت بگیره ...

حس کنی تموووووم غمای دنیا روسرت ریخته ...

.

.

.

.

.امروز وقتی داشتم از سردره خوابگاه  رئیس کل حراست دانشگاهمونو دیدم ...

خیلی عادی بهم نگا کرد ...

در عرض سه ثانیه ... ومن خیلی عادی تر از جلوش رد شدم ...

ولی بعد حس کردم ...حس کردم ازم متنفره ...............

حسه بدی دارم ...

خیلی بد ....

احساس می کنم جسد یه مرده رو جلوي روم تيكه تيكه كردن و بعد گوشت تنشو درحالي كه لخته اي خونش رو دستاشون بود....به نيش كشيدن ....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:30 توسط یه انسان...! |


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:9 توسط یه انسان...! |


مامانی عزیزم شایان کوچولوی من ...

می خوام بدونی یه روز می یام پیشت ...

یه روز می یام و پیدات می کنم ...

بعدباهم می ریم رو چمنای خوابگا غلت می خوریم ...

می یارمت رو تخت خودم ...حتی اگه آرزو نذاره ...

می دونم که خوابام تعبیر میشه ...

من می یام ...

می یام ...

منتظرم بمون . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط یه انسان...! |


طعم خوشِ
عصر جمعه ام را
مي كرد مدام
قيل و قال شنبه تلخ.
برگ برگِ
روزشمار سالهاي مانده ام
عطرآگين
مي شود حالا
با گل نار
و شقايق هاي عاشق،
كه انارم گل داد
و شيرين شد
عصرهاي جمعه ام...

 

           " محنت "

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط یه انسان...! |


فراموش کردن آدمها به سادگی آب خوردنه .

فقط تفاوتش تو دمای آبه ...

.

.

.

.(یعنی دماش بیشتراز گرمای تن منه موقع یدن این عکس؟)

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

عزیزم فک کنم از ساعت ۹.۳۰ گذشته ...

دیگه واقعا درو بستن ...

(هیجان ...)

دیوووونه ....گلناره دیووونه ....

همینو بهم می گفتی نه؟

 

 

 

 

ghabele tavajohe hame idiye yahoom hak shode  dige  behesh payam  nafrestin

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:7 توسط یه انسان...! |


فاصله ...

فاصله....

صدای فاصله ها را می شنوی ؟

که غرق ابهامند ....

( چه زود یادت رفت ...!)

.

.

.

 گلنار؟

 ( سعدی شیرین سخن امشب یه کیلو  نمک اساسی ریخت رو زخم دلم ...ازون ید داراش ...)

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال

 غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:40 توسط یه انسان...! |


 

دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

حتی به تو هم ...

انگار در این سیاره ی سوم خورشید

نمی توان رستگار شد ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:29 توسط یه انسان...! |


 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:58 توسط یه انسان...! |